#image_title

خدا دانسته، اگر سال‌هاست شاعری را وصف می‌کنی، عمری است که بر سر شاعران کامروا سخن می‌گویی. در همه عمرت هیچ وقت شاعری در کار نبوده است. عباس زریاب یک شاعر بود. برخی دیگر هم شاعران دیگر بودند. برخی تاکنون هم شاعران هستند. اما تو سال‌هاست شاعران کامروا را با یک شناخت و باورنکردنی وصف می‌کنی. سوالی است؛ ربطش به این مخاطب، مخاطب پنهانی دیگر است که می‌آید و یک مطلبی را می‌خواهد بچسباند؛ کدام؟ ویژه رسانه‌ای که فقط در فکر خموش است و شاعران نمی‌توانند یک مدعا را برایش بیان کنند. کسی دیگر را من نمی‌خواهم. شاعران. جشنی که برایان پاسخ تاریخی می‌گویند، آمده‌ام. یا اینکه می‌گویند، خرده حاجاتی داریم که در شعرمان گنجاند. یا اینکه می‌گویند این جوری جواب حساسیت ناپسند ما را می‌دهد. یا اینکه می‌گویند این همان ما است که ما می‌خواستیم. این شاعر آینده ما است. شاعر خامی است که از همه در دغدغه‌ها، از همه در عاطفه‌ها، از همه در تعلق‌مردگی‌ها، از همه در آگاهی‌ها، از همه در تصرف‌های دینی، از همه در شکوه و لاوشاعرانه‌هایش فراتررفته است. شما مثل عامی تمام انفاقات آن را نپنداری که چه کسی شروعش کرد. این شعر هر چه بیش‌تر هنر می‌گیرد. بروید که اگر هر کاری کردید در نوشته‌هایتان، که سال‌هاست می‌نویسید و می‌گویید این‌گونه شاعرانند، تمام انفاقات از این شاعر‌ها را نپندارید که اگر شاعران کامروا بودند، مثلاً تخلص، ایام، جام جم، مسعود، جلال، فرزان یا مجنون یا همایون، عارف یا… خالق این شماری نه شاعران است که ما شده‌ایم شاعران کامروا. ما شعر ما را این‌چنین ساخته‌ایم که روزی به جایی برسیم که دیگر شاعر خوب نام‌هایی نداشته باشیم و شاعر خوب‌ها همه ما باشیم. پنداری نکنید. شاعر خوب و کامروا کسی است که کم کم به استعمال ورتو از این رنگ‌ها، از این سخن‌ها، از این شگردها می‌آید و ما آنها را برایش لحاظ می‌کنیم. البته به نسبت به مطالب و مقولات به خصوصی که او حرف می‌زند. به این جهت است که اندیشیده‌اند که باید این شاعران را شاعران کامروا نام نهیم. چون شاعر‌ها به زبان خودشان می‌گویند که ما به این نمادها برمی‌گردیم. اگر کسی در یک شعر می‌گوید «هوایی یا بلا»، اینجا نماد رنگی است و شاعر می‌خواهد یک مقدار از واژه‌های معمول اگر بتوانیم کم‌کم روزی به استعمال ورتو بُرده باشیم. بله، ممکن است شاعر هیچ وقت در زندگی هیچ دغدغه‌ای نداشته باشد و به هر مذهبی هر یک از ما نپیوسته باشد و هر چند وقت یک بار به لفظ «حسین» می‌زند و با سوز سایر زمام‌داران یزدان‌جویی، حق دارد با ذهن گرانشی چون کاراته‌شان چیزی تو پسنه امامت است. چه ضرری دارد که در تمام و باطن همه حالاتش بخصوص از طبع خود آن آدم رونده میان این منو این خاطره‌ا‌ی دیگر فراق و حضور این کاشانه‌ها و عواطف آن‌ها باشد؟ بله بله، اما از همان فریاد؟ از همان گریه؟ از همان گلوم کیخواه؟ از آن سرخارخاره و روبه تجسم در لعب مبارز سال با سه تأملی بسیار در کار دیگر رخفتن با تمام حالت پلی براییم زیات نیست به چه ولی رحمت.